مثلا آقای پرورش -که خدا شفایش بدهد- می گفتند که «من وقتی در دبیرستان های اصفهان دبیر بودم یک جوانی بود که وقاحت و بی شرمی را از حد گذرانده بود؛ زیر ابرو بر می داشت و آرایش می کرد و لباس های بد می پوشید که من سرکلاس برای این که اعصابم متشنج نشود دقت می کردم که چشمم به او نیفتد. وقتی انقلاب شد و من مدتی وزیر آموزش و پرورش شدم؛ یک روز مسئول دفترم آمد و گفت یک آقایی به این نام آمده و در خواست ملاقات می کند. فکر کردم که این اسمی می گوید اسم آن پسر است. از مسئول دفتر پرسیدم آن پسر چه شکلی است؟ گفت یک جوان ...
برچسب:
نویسنده: دانلودی
تاريخ: دوشنبه
17 خرداد
1395 ساعت: 0:30